تبليغاتX
رشکوئیه ، دیروز ، امروز ، فردا
اسفند و پست اسفند

نمی دانستم چگونه این پست را آغاز کنم، مولوی مانند همیشه کمک کرد: 

باز خرم گشت مجلس دلفروز*** خیز دفع چشم بد اسپند سوز 

حتی در روایات هم امده است که اسفند دود کردن دفع شر می کند. 

اما آنچه که مربوط به رشکوئیه است رسم دیرینه آب و جارو و دود کردن اسفند اول هر صبح کنار درب ورودی خانه که به آن در حصار می گفتیم. صبح زود، قبل از طلوع افتاب، حتی قبل از پیچیدن صدای بوق اتوبوس در کوچه های خاکی رشکوئیه، و حتی قبل از سپردن گوسفندها به چوپان مهربان ده، اصلا قبل از هر کاری و هر اتفاقی، البته بعد از نماز صبح!  

مادران سحرخیر با یک بسم الله به زبان خیلی ساده، در خانه را باز می کنند، جلوی خانه را اب و جارو می کنند، تا به فرشتگانی که روزی و قسمت آدمیان را تقسیم می کنند خوش آمد بگویند.  

این پایان کار نیست. در کوچه های شهر، علاوه بر فرشتگان خوب خدا، هستند ارواح خبیثه ای که در انبانشان شوربختی و تلخ کامی دارند و آن را قسمت می کنند. اسفند صبحگاهان کوچه های رشکو همچون سپری است مقابل آنها که نتوانند وارد خانه شود.  هر دانه ای از اسفند که می ترکد، تیری است بر قلب هر آنچه و هر آنکس که نتواند شادی و خوشبختی دیگری را ببیند. 

کاش این آیین دوام یابد.

2 نوشته شده در  19/12/1388ساعت 11:39  توسط همشهري  | موضوع: اطلاعات عمومي از رشكوييه   نظر(0)

بسیج رشکو هم مدرسه عشق بود.

وقتی که از درب جنوبی مدرسه شهید بهشتی رشکوئیه خارج می شدی، درب سه دری بزرگ، بیشتر وقت ها باز، تو را به داخل پایگاه شهید باهنر رشکوئیه فرامی خواند. (همانجایی که الان مدرسه الزهراست) اولین گام را که داخل بسیج می گذاشتی، چند بوته بزرگ از گل محمدی چشم را نوازش می داد، گل هایی که واقعا محمدی ص  بود. گل هایی که بوی آن هیچ گاه نه از شامه نسل جوان دهه شصت ، که از شامه ما که آن موقع هفت هشت ساله بودیم نیز بیرون نخواهد رفت. بسیج و حیات بزرگ و یک حوض در وسط آن. گاهی وقت ها موتور هندای بسیج کنارش پارک شده بود. گاهی وقت ها هم جنازه تختخواب های کهنه یا ... سمت راست که نگاه می کردی، دستشویی، آشپزخانه، انبار، اتاق جلسات و در نهایت خوابگاه ها. در و دیوار پر بود  از شعارهای انقلابی و شعارهای جنگ. (جنگ جنگ تا پیروزی، جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان، اگر بسیج نبود کشور هم نبود. امام را دعا کنید. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار، و در نهایت بر دیوار جنوبی بیسج: بیسج مدرسه عشق است.)  چه حیف شد خرابش کردند، صد حیف! موزه ای بود. موزه ای از خاطرات یک نسل، نسل انقلاب و انقلابی رشکو. موزه ای از شادی، از غم، از ساختن و سوختن یک نسل. یاد و یادشان بخیر. یاد شهدای رشکو، یاد شبهای بیست و دوم بهمن و تیرهای هوایی، یاد لباس های بسیجی و پوتین های رنگ پریده، یاد گیت های بندکشی. یاد یک استکان چای بسیج دهه شصت،  یاد دل های ساده.

دهه شصت ایران دیگر تکرار نخواهد شد. با همه خوبی ها، سادگی ها، سختی ها ، تلخی و شیرینی هایش به تاریخ پیوست. خیلی دوست دارم جوانهای دهه شصت خاطراتشان را بنویسند. در قالب یک کتاب، یا توی یک دفتر یا در دنیای مجازی و وبلاگ.

2 نوشته شده در  8/11/1388ساعت 07:34  توسط همشهري  | موضوع: تاریخ رشکوئیه   نظر(1)

فروشگاه نفت سابق

کلاس اول راهنمایی بودم. مدرسه شهید چمران. به همراه پدرم از کنار ساختمان بانک صادرات رشکو (که هنوز ساخت آن تمام نشده بود) می گذشتیم که پدرم به حاج محمد کفیری (مسئول فروشگاه نفت سابق) گفت: به جای بوته خار، نشسته دسته گل.  حاج محمد هم خندید و گفت بله، ما رو از شهر بیرون کردید.

یاد ش به خیر. همین جایی که الان بانک صادرات رشکوئیه است.، سه مغازه کنار هم بود که حاج محمد کفیری مسئول فروش نفت بود. تصویر اون موقع هنوز جلوی چشمم هست که مردم برای گرفتن نفت، بشکه و گالن ها را صف می کردند و منتظر بودند نفت بگیرند. آن هم با کوپن. چون زمان جنگ بود و مشکلات زیاد. همه چیز کوپنی بود.  اواخر دهه شصت بود که سه مغازه رو خراب کردند و به جاش ساختمان بانک صادرات رو ساختند. گرچه برای خیلی ها دوره سختی بود، امکانات کم بود و مشکلات زیاد، اما بازهم یادش بخیر.

2 نوشته شده در  8/11/1388ساعت 06:55  توسط همشهري  | موضوع: تاریخ رشکوئیه   نظر(0)

نقل. سنج . نٌقل

دیشب با ایران تماس گرفتم. فکر نمی کردم وقتی می گویم از رشکو چه خبر بگویند حسن هم خدابیامرز شد. منظورم همان جوان ساده و با صفایی که هر سال حداقل یکی دو بار او را می دیدیم. محرم بالای نقل رشکو. هنگامی که سنج به دست می گرفت، و هنگام نقلبرداری برایمان سنج می زد. 

البته پایان مراسم نقلبرداری، توفیق اجباری پیش می آمد که حتی او را صدا هم بزنیم. حسن ، حسن، اینجا ، اینجا. 

خدایش بیامرزد. و او هم گوش می کرد. نقل و بادام و شکلات از بالای نقل برایمان می ریخت. 

و ما برای تبرک از نقل حسین، نٌقل از حسن می گرفتیم.

او محرم را دوست داشت و محرم هم او را.  مرحوم حسن صحت دیگر برایمان سنج نمی زند.  خدایش بیامرزاد.

( ادامه مطلب )


2 نوشته شده در  13/10/1388ساعت 04:53  توسط همشهري  | موضوع: يادداشت‌هاي من   نظر(0)

سنت شکنی مبارک!

سنت بر این بود؛

که در ایام محرم، واعظ یا همان روضه خوان یا آخوند یا روحانی، پنج شش مجلسی که در رشکوئیه و اطراف آن برگزار می شود را سر بزند و بیست دقیقه ای مجلس را نگه دارد.!

برخی راضی بودند و برخی ناراضی.  

راضی  ها می گفتند: به هر حال ده روز محرم است و می خواهیم همه فیض ببریم. گوینده و شنونده.  مجلس ها گرم تر می شود و شخصی که برای گوش دادن روضه به مسجد می آید، از هر منبری نکته ای می آموزد و چند مصیبتی از کربلا گوش می کند و باز می گردد. یکی سید است و دیگری قوم و خویش. یکی صدای خوبی دارد و دیگری صحبتی دلنشین، یکی بچه محل است و دیگری مهمان. همیشه رسم بر این بوده و...

اما ناراضی ها می گفتند: یک ساعت صحبت، یک عزاداری سنگین. والسلام

نسلی جدید، فکری جدید و طرحی جدید. 

و هر دو هم راست می گفتند.

معمولا تفکر سنتی غالب بود،  یعنی راضی کردن طیف سنتی سخت بود.

اما ظاهرا امسال، فرصتی پیش آمده تا روحانیون فاضل، احمد آقای زارع و آقای محمد شبانی و نیز آقای سمیعی فر زمان بیشتری در دو مسجد  پایین و بالا داشته باشند، و سر فرصت یک منبر خوب را عرضه کنند.  

فارغ از درگیری با عقربه های ساعت، برای رساندن یا رسیدن به مجلسی دیگر.  و این جای خوشحالی است. 

و مادر پیری که این روزها به مسجد می آید، شاید با خودش می گوید، یادش به خیر آن موقعی که می آمدیم مسجد. هفت هشت تا روضه گوش می کردیم و کلی گریه می کردیم. حالا که مزه محرم را نمی فهمیم.  

و او خبر ندارد که؛

دوست جوانی می گفت: گوشت های گوسفند روز تاسوعا باید چلوکباب شود برای روز عاشورا، نباید در آش حیف و میل شود! آش قدیمی شده!

و شاید او هم راست می گوید! 

و ما بهر سنت شکنی آمده ایم! دستمان مریزاد !

2 نوشته شده در  30/9/1388ساعت 07:29  توسط همشهري  | موضوع: يادداشت‌هاي من   نظر(0)