کلاس اول راهنمایی بودم. مدرسه شهید چمران. به همراه پدرم از کنار ساختمان بانک صادرات رشکو (که هنوز ساخت آن تمام نشده بود) می گذشتیم که پدرم به حاج محمد کفیری (مسئول فروشگاه نفت سابق) گفت: به جای بوته خار، نشسته دسته گل. حاج محمد هم خندید و گفت بله، ما رو از شهر بیرون کردید.
یاد ش به خیر. همین جایی که الان بانک صادرات رشکوئیه است.، سه مغازه کنار هم بود که حاج محمد کفیری مسئول فروش نفت بود. تصویر اون موقع هنوز جلوی چشمم هست که مردم برای گرفتن نفت، بشکه و گالن ها را صف می کردند و منتظر بودند نفت بگیرند. آن هم با کوپن. چون زمان جنگ بود و مشکلات زیاد. همه چیز کوپنی بود. اواخر دهه شصت بود که سه مغازه رو خراب کردند و به جاش ساختمان بانک صادرات رو ساختند. گرچه برای خیلی ها دوره سختی بود، امکانات کم بود و مشکلات زیاد، اما بازهم یادش بخیر.